تبليغاتX
حکمتهای پند آموز

حکمتهای پند آموز

هیئت مذهبی داعیان کمیل زنجان

مصلحت خدا

                                                          بسم الله الرحمن الرحیم 

                                                                مصلحت خدا

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.

سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید.

اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.

بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.
کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.

نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 17:46  توسط ورقائی  | 

خدایا با من حرف بزن

                                                           بسم الله الرحمن الرحیم  

                                                           خدایا با من حرف بزن

مرد نجواکنان گفت :« ای خداوند و ای روح بزرگ ، با من حرف بزن .» و چکاوکی با صدای قشنگی خواند ، اما مرد نشنید .

و سپس دوباره فریاد زد : « با من حرف بزن » و برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین افکن شد ، اما مرد باز هم نشنید .

مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت : « ای خالق توانا ، پس حداقل بگذار تا من تو را ببینم .» و ستاره ای به روشنی درخشید ، اما مرد فقط رو به آسمان فریاد زد :

« پروردگارا ، به من معجزه ای نشان بده » و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد ، اما مرد متوجه نشد و با ناامیدی ناله کرد :« خدایا ، مرا به شکلی لمس کن و بگذار تا بدانم اینجا حضور داری .»

اما مرد با حرکت دست ، حتی پروانه را هم از خود دور کرد و قدم زنان رفت ....           

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 17:43  توسط ورقائی  | 

حکایت بهلول و آب انگور

                                                        بسم الله الرحمن الرحیم

                                                      حکایت بهلول و آب انگور

روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟....
بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد!

مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی!!               

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 17:24  توسط ورقائی  | 

نیکی ها به ما باز می گردند

                                                          بسم الله الرحمن الرحیم

نیکی ها به ما باز می گردند

پسر به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند ...

مادرش دعا می کرد که او سالم به خانه باز گردد. هر روز به تعداد اعضای خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آن جا می گذشت نان را بر دارد . هر روز مردی گو‍ژ پشت از آن جا می گذشت و نان را بر می داشت و به جای آن که از او تشکر کند می گفت:

هر کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد !!!

این ماجرا هر روز ادامه داشت تا این که زن از گفته های مرد گوژ پشت ناراحت و رنجیده شد و به خود گفت : او نه تنها تشکر نمی کند بلکه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد . نمی د انم منظورش چیست؟

یک روز که زن از گفته های مرد گو‍ژ پشت کاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابر این نان او را زهر آلود کرد و آن را با دست های لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : این چه کاری است که می کنم ؟ .....

بلافاصله نان را برداشت و دور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژ پشت پخت .

مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت.

آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد . وقتی که زن در را باز کرد، فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباس هایی پاره پشت در ایستاده بود او گرسنه، تشنه و خسته بود، در حالی که به مادرش نگاه می کرد، گفت:

مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم. در چند فرسنگی این جا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می رفتم . ناگهان رهگذری گو‍ژ پشت را دیدم که به سراغم آمد. او لقمه ای غذا خواستم و او یک نان به من داد و گفت : این تنها چیزی است که من هر روز می خورم امروز آن را به تو می دهم زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری .

وقتی که مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره اش پرید. به یاد آورد که ابتدا نان زهر آلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود و اگربه ندای وجدانش گوش نکرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود، فرزندش نان زهر آلود را می خورد .

به این ترتیب بود که آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دریافت:

هر کار پلیدی که انجام می دهیم با ما می ماند و نیکی هایی که انجام می دهیم به خود ما باز می گردد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 17:21  توسط ورقائی  | 

بهترین ها

                                                       بسم الله الرحمن الرحیم

                                                               بهترین ها

پر معنی ترین کلمه" ما" است...آن را بکار ببند

عمیق ترین کلمه "عشق" است... به آن ارج بنه

بی رحم ترین کلمه" تنفر" است...از بین ببرش

سرکش ترین کلمه" هوس" است...بآ آن بازی نکن

خود خواهانه ترین کلمه" من" است...از ان حذر کن

ناپایدارترین کلمه "خشم" است...ان را فرو ببر

بازدارترین کلمه "ترس"است...با آن مقابله کن

با نشاط ترین کلمه "کار"است... به آن بپرداز.

پوچ ترین کلمه "طمع"است... آن را بکش. 

سازنده ترین کلمه "صبر"است... برای داشتنش دعا کن. 

روشن ترین کلمه "امید" است... به آن امیدوار باش.

ضعیف ترین کلمه "حسرت"است... آن را نخور.

تواناترین کلمه "دانش"است... آن را فراگیر. 

محکم ترین کلمه "پشتکار"است...آن را داشته باش.

سمی ترین کلمه "غرور"است... بشکنش. 

سست ترین کلمه "شانس"است... به امید آن نباش. 

شایع ترین کلمه "شهرت"است... دنبالش نرو. 

لطیف ترین کلمه "لبخند"است...آن را حفظ کن. 

حسرت انگیز ترین کلمه "حسادت"است... از آن فاصله بگیر. 

ضروری ترین کلمه "تفاهم"است... آن را ایجاد کن. 

سالم ترین کلمه "سلامتی"است... به آن اهمیت بده. 

اصلی ترین کلمه "اطمینان"است... به آن اعتماد کن. 

بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی"است... مراقب آن باش. 

دوستانه ترین کلمه "رفاقت"است... از آن سوءاستفاده نکن. 

زیباترین کلمه "راستی"است... با ان روراست باش. 

زشت ترین کلمه "دورویی"است... یک رنگ باش.

ویرانگرترین کلمه "تمسخر"است... دوست داری با تو چنین کنند؟

موقرترین کلمه "احترام"است... برایش ارزش قایل شو. 

آرام ترین کلمه "آرامش"است... به آن برس. 

عاقلانه ترین کلمه "احتیاط"است... حواست را جمع کن. 

دست و پاگیرترین کلمه "محدودیت"است... اجازه نده مانع پیشرفتت بشود. 

سخت ترین کلمه "غیرممکن"است... وجود ندارد. 

مخرب ترین کلمه "شتابزدگی"است...مواظب پلهای پشت سرت باش. 

تاریک ترین کلمه "نادانی"است...آن را با نور علم روشن کن. 

کشنده ترین کلمه "اضطراب"است...آن را نادیده بگیر. 

صبورترین کلمه "انتظار"است... منتظرش باش. 

بی ارزش ترین کلمه "انتقام"است... بگذاروبگذر. 

ارزشمندترین کلمه "بخشش"است... سعی خود را بکن

قشنگ ترین کلمه "خوشروئی"آست... راز زیبائی در آن نهفته است.

تمیزترین کلمه "پاکیزگی"است... اصلا سخت نیست.

رساترین کلمه "وفاداری"است... سر عهدت بمان. 

تنهاترین کلمه "گوشه گیری"است...بدان که همیشه جمع بهتر از فرد بوده. 

محرک ترین کلمه "هدفمندی"است... زندگی بدون هدف روی آب است.

 .... و هدفمندترین کلمه "موفقیت"است... پس پیش به سوی آن.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 2:7  توسط ورقائی  | 

راز خوشبختی

                                                   بسم الله الرحمن الرحیم

                                                        راز خوشبختی

روزگاری مردی فاضل زندگی می‌کرد. او هشت‌سال تمام مشتاق بود راه خداوند را بیابد؛ او هر روز از دیگران جدا می‌شد و دعا می‌کرد تا روزی با یکی از اولیای خدا و یا مرشدی آشنا شود.

یک روز هم‌چنان که دعا می‌کرد، ندایی به او گفت به‌جایی برود. در آن‌ جا مردی را خواهد دید که راه حقیقت و خداوند را نشانش ‌خواهد داد. مرد وقتی این ندا را شنید، بی‌اندازه مسرور شد و به ‌جایی که به او گفته شده بود، رفت. در آن ‌جا با دیدن مردی ساده، متواضع و فقیر با لباس‌‌های مندرس و پاهایی خاک‌ آلود، متعجب شد.

مرد آن اطراف را کاملاً نگاه کرد اما کس دیگری را ندید. بنابراین به مرد فقیر رو کرد و گفت:
روز شما به ‌خیر. مرد فقیر به ‌آرامی پاسخ داد: "هیچ‌وقت روز شری نداشته‌ام."
پس مرد فاضل گفت: "خداوند تو را خوشبخت کند."
مرد فقیر پاسخ داد: "هیچ‌گاه بدبخت نبوده‌ام."
تعجب مرد فاضل بیش‌‌تر شد: "همیشه خوشحال باشید."
مرد فقیر پاسخ داد: "هیچ‌گاه غمگین نبوده‌ام."
مرد فاضل گفت: "هیچ سر درنمی‌آورم. خواهش می‌کنم بیش‌تر به من توضیح دهید."
مرد فقیر گفت: " با خوشحالی این‌کار را می‌کنم. تو روزی خیر را برایم آرزو کردی درحالی‌که من هرگز روز شری نداشته‌ام زیرا در همه‌حال، خدا را ستایش می‌کنم. اگر باران ببارد یا برف، اگر هوا خوب باشد یا بد، من هم‌چنان خدا را می‌پرستم. اگر تحقیر شوم و هیچ انسانی دوستم نباشد، باز خدا را ستایش می‌کنم و از او یاری می‌خواهم بنابراین هیچ‌گاه روز شری نداشته‌ام.

تو برایم خوشبختی آرزو کردی در حالی‌که من هیچ‌وقت بدبخت نبوده‌ام زیرا همیشه به درگاه خداوند متوسل بوده‌ام و می‌دانم هرگاه که خدا چیزی بر من نازل کند، آن بهترین است و با خوشحالی هر آن‌چه را برایم پیش‌بیاید، می‌پذیرم. سلامت یا بیماری، سعادت یا دشمنی، خوشی یا غم، همه‌ هدیه‌هایی از سوی خداوند هستند.

تو برایم خوشحالی آرزو کردی، در حالی‌که من هیچ‌گاه غمگین نبوده‌ام زیرا عمیق‌ترین آرزوی قلبی من، زندگی‌کردن بنا بر خواست و اراده‌ی خداوند است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 0:23  توسط ورقائی  | 

سه پند لقمان به پسرش

                                                   بسم الله الرحمن الرحیم

                                                 سه پند لقمان به پسرش


روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی

و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:

اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است .

و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 0:20  توسط ورقائی  | 

ایمان برتر

بسم الله الرحمن الرحیم

ایمان برتر

" عن ابی عبدالله(علیه السلام) فی قوله تعالی( هدی للمتقین الذین یومنون بالغیب)قال: من اقر بقیام القائم انه حق "

درباره معنای یکی از مصادیق این آیه از امام صادق(علیه السلام) پرسیدند: قرآن این کتاب آسمانی، مایه هدایت است برای افرادی که با تقوا و پرهیزکاری که به غیب و آنچه ندیده اند ایمان می آورند. فرمود: آنهایی که بر حقانیت و ظهور حضرت قائم(علیه السلام) اقرار و اعتراف می کنند یکی از نشانه های بارز این آیه هستند.

 یکی از مصادیق این آیه، شامل حال آن افراد با ایمانی که در آخرالزمان، با گذشت بیش  از هزار و چهارصد سال، و در حالی که در بدترین شرایط و محیط غیر اسلامی و اوضاع غیر انسانی که همواره در حال گسترش است می بینیم که آنها ایمان خود را حفظ کرده و پایبند دین خود هستند و همواره در شوق انتظار ظهور عالم بشریت می باشند تا با ظهورش دنیا را پر از عدل و داد کند بعد از آن که ظلم و فساد و کفر، همه جا را فرا گرفته بود.

 فرق است بین آنها که در زمان پیامبر گرامی بودند چون آنها خیلی از حقایق را به خوبی می دیدند، ولی ما که در این زمان هستیم، از خیلی حقایقی که به چشم می توانستیم ببینیم محروم هستیم، پس مردم با ایمان در آخرالزمان، در نزد خداوند امتیازات بیشتری شایسته آنها است.

پس بکوشیم تا با حفظ ایمان و اعتقاد خود در این شرایط سخت روزگار، مصداق حقیقی برای این آیه باشیم که گویی خداوند این کلمات را در حق ما بیان فرموده است و اگر چنین باشیم، واقعآ چه سعادت بزرگی نصیب ما شده و ما باید به این امر، افتخار کنیم که این گونه افراد، روز قیامت در نزد خداوند، بهترین جایگاه را خواهند داشت.

................................................

منبع: اوضاع در آخرالزمان؛ رضا کوشاری.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 8:52  توسط ورقائی  | 

نصیحت جوان

بسم الله الرحمن الرحیم

نصیحت جوان

روزی جوانی از پيری نصيحت خواست.
پیر گفت: اي جوان!! قرآن بخوان قبل از آنكه برايت قرآن بخوانند!
نماز بخوان!!! قبل از آنكه برايت نمازبخوانند!!
از تجربه ديگران استفاده كن!! قبل از آنكه تجربه ديگران شوی!!

 


 

روزی بهلول در قبرستان کنار قبری نشسته بود.
شخصی از او پرسید: اینجا چه میکنی؟
گفت: درمیان جمعی نشسته ام که همسایگان خود را اذیت نمیکنند و از این و آن نیز غیبت و بدگوئی نمی کنند...

 


 

گویند: پس از مرگ بوذرجمهر دیدند. نُه جمله بر کمربندش نوشته ‌است:
۱- اگر خدا کفیـل روزی است٬ غصـــه برای چه؟
۲- اگر رزق تقسیـم شده٬ حرص برای چه؟
۳- اگر دنیا فریبنده است٬ اعتماد به آن چرا؟
۴- اگر بهشت حق است٬ کار نیک نکردن برای چه؟
۵- اگر قبر حق است٬ ساختمان محکم برای چه؟
۶- اگر جهنــم حق است٬ این همه بدی برای چه؟
۷- اگر حساب حق است٬ جمع مال چرا؟
۸- اگر قیامتی هست٬ بیتابی نکردن چرا؟
۹- اگر شیطان دشمن انسان است٬ پیروی از او چرا؟

 


 

درویشی بر پادشاهی صاحب کمال عاشق شد و عقل را به کل در باخت. خبر به شاه رسيد که فلان درویش از عشق تو روز و شب ندارد. شاه درويش را نزد خود خواند و گفت: اينک که بر من عاشق شدی، دو راه در پيش داری. يا در راه عشق ترک سر بگويی، يا اين شهر و ديار را ترک کنی.
درويش که هنوز آتش دلش از عشق مشتعل نگشته بود، راه دوم را بر گزيد و از شهر خارج شد. در اين بين شاه دستور داد سر از تن عاشق جدا سازند. وزير شاه پرسيد: اين چه حکم است که سر از تن بيگناهی جدا سازی؟
شاه گفت: او در عشق دعوی دروغ داشت. اگر به راستی عاشق ميشد، بايد در راه عشقش از جان می گذشت. سراو بريدم تا ديگر کسی در عشق ما دعوی دروغ نکند، و اگر او در راه عشق ما از جان ميگذشت من هم تمام مملکت را فدای او ميکردم.
 ترک جان و ترک مال و ترک سر                  هست دراين راه اول ای پسر

 


 

پیرمرد ادای کودکان را در می آورد.
گاهی هم با همسن سالان خود در آسایشگاه سالمندان به بی کسی خود می گریست.
به بازی بی انتهای زندگی رنگ فراموشی می زد.
خود را برای مرگ انگار آماده می کرد.
صبحانه اش راکه روی میز گذاشته بودند، دست نخورده برگرداند.
راستی برای ورزش صبحگاهی هم نیامده بود...

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 14:2  توسط ورقائی  | 

قصه آفریدن آدم (ع)

بسم الله الرحمن الرحیم

قصه آفریدن آدم (ع)

چون خدای عز و جل خواست که آدم را بیافریند جبرئیل را فرستاد و گفت که :... برو بدین جهان،آنجا كه امروز مكه است و از آنجا چهل گز گل از زمين بردار..... جبرئيل بيامد و آنجا كه امروز كعبه است پر فرو برد به زمين و خواست كه گل بردار و زمين با جبرئيل به سخن آمد گفت: يا جبرئيل ، همي چه كني؟...

گفت: همي گل بر مي دارم از روي تو، تا خداي عز و جل خلقي بيافريند و اين جهان بدو سپارد.... زمين جرئيل را سوگند داد و گفت .. براي خداي كه تو را فرستاد كه تو از من گل برنداري كه خداي عز و جل از آن خلقتي آفريند كه او بر پشت من گناه كند و خون نا حق ريزد، همچنان كه آن اجنه در روي زمين كردند تا خداي تعالي ايشان را از پشت زمين براند جبرئيل از بهر آن سوگند بازگشت و گفت: يا رب تو خود بهتر داني كه من از بهر چه بازگشتم.

پس خداي عز و جل ميكائيل را بفرستاد و گفت برو و چهل گر گل از روي زمين بردار.. ميكائيل بيامد و زمين همچنان سوگند بروي نهاد و او نيز بازگشت. پس خداي عز و جل عزرائيل را بفرستاد و زمين همچنان سوگند بر وي نهاد كه جبرئيل و ميكائيل را نهاده بود .

عزرائيل گفت: فرمانه خداي را به سوگند تو بندهم خداي تعالي مرا چنين فرمود و من فرمان خداي برم نه فرمان تو...... و آنجا كه مكه است پر فرو برد و چهل گز گل از جمله روي زمين برداشت ، از همه لوني، سخت و سست و نرم و ريگ و كوير و نرم و درشت و سياه و سفيد و از همه لوني، و حق جل و علا آدم را از آن گل بيافريد به قدرت خويش ئ همچنان كه بيافريد صورتي بود افتاد. از مشرق تا مغرب و اندر آن جان نبود،  گل خشك بود خشك شده و بدان جا افتاده و بدان وقت اين جهان همه ابليس داشت.

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 9:50  توسط ورقائی  |